دنیای من ....

کاش که من رنگ آبی فیروزه ای بودم...

+8

  • ۱۰:۱۲

دیروز بعد از چند هفته دیدمت آخرین باری که دیدمت روز تولدم بود دیروز واقعا سورپرایز شدم آخه توی شرکت داشتم تلفنی با

مشترک حرف میزدم که یک دفعه اومدی گفتی با خانم فلانی کار دارم آبدارچیمون گفت اینجا هستند سرم و آوردم بالا و دیدم وااای

 خدای من خودت بودی چقدر شوکه شدم از ته قلبم خوشحال شدم که اومدی بعدشم رفتیم پایین و به زور منو بردی اونور خیابون

بیا ببین کی توی ماشینه واسه اولین بار مامانت رو دیدم دیگه کلی خجالت کشیدم و وقتایی که خجالت میکشم دستام یخ میشن

مامان گفت که خسته نباشی توی این هوای گرم اومدی سر کار و منو بوسید و گفت که چرا دستت یخ زده دخترم دلت گرم باشه

همیشه گفتم آخه شما رو دیدم :))) یکم استرسی شده بودم و ذره ای آرایش هم نداشتم فقط یه ضد آفتاب زده بودم کلا واسه محیط

 کار آرایش دوست ندارم کنم نمیدونم چرا به مستر گفتم کاش گفته بودی حداقل یه رژ لبی میزدم مادر شوهر رو واسه اولین بار

دیدم اما بعدش گفتم هر چند که من همیشه خوشکلم :))) کلی خندیدیم بعدشم که خدافظی کردیم و من برگشتم بالا و تا ساعت 2/5

 کارم تموم شد و برگشتم خونه :) دیروز بعدظهر حس عجیبی بود خونه بودم یعد این همه مدت 2 شیفت بودن حس خوبیه واقعا

راستی گاهی اوقات مستر یه جوری سورپرایزم میکنه و بعدش ضد حال میزنه که واقعا دیوونه میشم مثل دیروز که بعدظهر بهش

 زنگ زدم و اونجوری سر سنگین باهام حرف زد شوکه شدم اینقدر غصه خوردم :( اون هم از کار صبحش که اومد و خوشحالم

کرد :) کلا غیر قابل پیش بینی میگه به خاطر شرایط ساختمون خیلی بهم ریخته همش میگه درست میشه صبوری کن اما واقعا

خسته شدم :) دیشب بهش گفتم بیا آخر شهریور تموم کنیم اما یه دفعه ته دلم خالی شد گفت که کاری نداری شب به خیر :( گفتم نه

 اینجوری نگو خوب گفت خودت میری روی اعصاب من ...هیچی دیگه با بحث تموم شد یعنی دیگه آخراش یکم عاشقونه شد و

 شب به خیر گفتیم میگی کاش که فردا یه روز خوب باشه میگم کاش هر روزمون خوب باشه ...راستی دیروز با مامان نون پختم

 بد نشد واسه اولین بارم تجربه ی جالبی بود امروز هم قراره بعدظهر با مامان برم سینما بعدشم میرم یکمی خرید حس خوبیه

بعدظهر خونه بودن روزی 4 بار میرفتم و می اومدم کلی وزنم کم میشد خوشحالم که وقتم آزاده و میتونم به خودم برسم یکم چند

 روز دیگه هم میرم بدنسازی ثبت نام میکنم به امید خدا یکم چاق شم کاش تکلیف مستر زودتر روشن بشه و از این مخمصه ی

 ساختمون بتونه بیاد بیرون گاهی اوقات دلم واقعا واسش میسوزه من و به جورایی مستر بزرگ کرد از 20 سالگی باهاش

دوست بودم همیشه میگه دختر کوچولوی خودمی واسه تفاوت سنیمون حس خوبیه منم بهش میگم از تو جوون ترم تو زودتر پیر

میشی ^____^

خوب دیگه چقدر حرف زدم برم به کارام برسم

دنیاتون پر از خوشبختی :)

  • ۳۴
مهسا ر ب
خیلی قشنگ نوشته بودی، به امید خدا همیشه سورپرایزای این مدلی داشته باشی.
بحث ها باعث می شن مهربونی های بعدی شیرین تر بشن.
وقتی شیفت بعد از ظهر آف باشی علاوه بر این که به همه کارات می رسی کلی وقت اضافه هم میاری.
خدا کمکتون کنه که همه چیز برای زیر ی سقف رفتن جفت و جور بشه♥♥
آوا Sh
سلام عزیزم.
خوبی؟
وایی چه سورپرایز قشنگی داشتی.همیشه به شادی باشی عزیزم
آخیی وای فدات ممنون گلم.
واسه من که اینجا یک هفته ی طول کشید وصلی نتم..اما خوب خداروشکر بالاخره وصل شد.
میبوسمت خانومی.من برگشتن دیگه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan