دنیای من ....

کاش که من رنگ آبی فیروزه ای بودم...

+5

  • ۱۷:۲۶

ساعت 9 دقیقه از 5 گذشته و من اومدم شرکت که شروع کنم به نوشتن میخواستم دیشب بنویسم اما اینقدر حالم گرفته بود

 که نگو اما میخوام تایپ کنم تا سبک شم دیروز روز خوبی بود اما تا بعدظهرش که رفتیم بیرون با دختر عمه ام که واقعا

 از حرکاتش جا خوردم بهم میگه بیا بریم بیرون اونوقت دوست دیگه اش رو هم که شونصد قلم آرایش داره با ما میاره

بیرون و دعوت میکنه شام بعد هم که میگن پول نداربم و مجبورم توی این بی پولی همه رو من حساب کنم یعنی آتیش میگیرم

 از هر چی آدم پر رو بعد هم تو راه برگشت اونقدر گرم صحبت میشن که اصن یاد من نیستن همش میگم نمیرم نمیرم باز

من رو به زور میبره بعدا میگه تو ضد حالی تو نمیای بابا جان دو شیفت کار میکنم دیگه جونی واسه من میمونه از اونور

هم که مستر چند روزه کم باهام میحرفه و من چقدر غصه دارم من تا شبا صداشو نشنوم خوابم نمیبره دیشب که رسیدم

خونه زنگ زدیم حرف زدیم میگم چقدر کم حرف میزنیم میگه گفته بودم که خانوم خیلی درگیرم لی لی من اصن این روزها

 مال خودم نیستم درکم کن منم سکوت میکنم میگه راستی حال مامان بزرگ خیلی بده میگم یعنی چقدر بد میگه در حدی که

دیگه آخرای موندنش پیش ماست خیلی غمگین میشم و میگم چقدر آرزو داشت عروسی من و تو رو ببینه چقدر

زیاد.....امروز صبح هم سر کار زنگ میزنی و میگی من شاید ظهر نیام خونه مامان بزرگ فوت شد باید بریم دنبال کارای

 دفنش :( کاش میشد پیشت باشم اما درست نیست اینجوری بیام اونجا ما حتی نامزد هم نکردیم و اگه بیام مراسم احساس

 ور پریدگی بهم دست میده فقط گفتم به مامان تسلیت بگو....

خیلی ذهنم آشفته اس از یک طرف کارای خونه از یک طرف فروش نرفتن ساختمون و فوت مامان بزرگ...میگم چه سال

بدیه این 95 چقدر ما کشته دادیم بسه دیگه :((( امروز چقدر هوا گرمه وقتی بعدظهر داشتم می اومدم شرکت قلب درد گرفتم

 از گرما....کاش هوا از جهنمی بودن در بیاد کلافه شدم من گاهی از گرما گریه ام میگیره....یعنی متنفرم از گزما :|

 دوست دارم توی قطب زندگی کنم یعنی از صمیم قلبم میگم آهان یادم رفت که بگم دختر دایی کوچیکم سه شنبه از سوئد میاد

 ایران و من نمیدونم چه خاکی به سرم کنم خواهرم که کنکور داره منم که دو شیفت اینجام میخواد یه ماه ایران بمونه باید

بهش برسم درخواست تغییر شیفت کاریم رو دادم خدایا از این ماه صبحی بشم دیگه هیچی نمیخوام ای خدا :( چقدر نق زدم

 این بود این چند روز من ببخشید که خیلی خوشحال کننده نبود متنم :(


الهی شکر

روز خوبی داشته باشین :)

  • ۲۷
مهسا ر ب
هیچ وقت دوس ندارم راجب اینکه امسال بده و اینا حرف بزنم اما سال 95 واقعا آغاز چندان خوشایندی نداشت و برای خیلی از اطرافیانم اتفاقای بدی افتاده، خدا خودش به همه کمک کنه.
خسته کار دو شیفتی هم نباشی، من نزدیک یک سال روزی 14 ساعت سر کار بودم، واقعا عذاب بود.
خدا بساط عروسی شما و مستر رو هم به زودی فراهم کنه♥
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan